داستان کوتاه چهل تیکه

سعیده محمدی

بازگشت به صفحه قبل = Last page

فایل صوتی

بعد از کلی استخاره بالاخره بلیط اتوبوس را برداشتم و راهی ایستگاه شدم.از آن باری که در گردنه میانه ،از پشت گردن راننده اتوبوس نگاه هراس آور مرگ را دیدم ؛سفر با اتوبوس را تحریم کرده بودم و حال که فرودگاه ها به خاطر خطر حمله هواپیماهای عراقی تعطیل شده بودند؛یا باید تن به سفر با اتوبوس هایی که بوی دود سیگار می دادند و صدای پر ناز حمیرا را به خاطرت می آوردند ؛می دادم؛یا راهی دیگر برای عوض کردن هوا و تجدید دیدار و فرار از تنهایی در شهر غربت و خوابگاه خالی از آدم پیدا می کردم.سوار که شدم با هراسی آشنا به صندلی پشت راننده نگاهی کردم و با خود گفتم:"دویست تومان بیشتر دادی که صندلی وسط را مال خودت کنی و امنیت جانیت رو مثلاً ضمانت.مهم خود راننده است که خواب آلود نباشه؛معتاد نباشه؛فلاسک چای تیره رنگش به راه باشه؛شاگرد و همراهش خوش خلق و خوش تعریف ؛وردلش آماده باشه تا از همون اول راه اوساش رو تیمار کنه ؛ آب و نونش رو تهیه و استکان چای قند پهلوش رو به دستش بده و براش از درد و غصه و عشق و مادر و پدر و خلاصه هر چی توی چنته اش داره تعریف کنه تا اوستاش تا اونجایی که حوصله اش رو داره سر حال و کیفور و بیدار ؛چشم به جاده بدوزه و مسافراش رو سالم به مقصد برسونه...
آخرش هم نفهمیدم چرا در جعبه نوار کاستهای همه راننده اتوبوسها؛از اون لوطی ترینشون گرفته تا اون سجاده آبکشهاشون؛نوار کاست حمیرا باید خودنمایی کنه و در هر سفر ؛وقتی همه مسافران غرق دنیای پر وهم خواب و بیداری می شن با صدای او خلوت کنن و دل تاریکی رو بشکافن و با هر پیچ جاده خم زلف یاری مجازی رو کنار بزنن و به امید خم بعدی همچنان گاز بدن و برن جلو.
روی صندلی که نشستم یاد سیمون دو بوار افتادم.انگار می خواست بگه اینبار هم می خوای همسفرت بشم و یه رنگ دیگش رو با هم امتحان کنیم؟تحویلش نگرفتم و نگاهی به همسفرهام انداختم.برام مهمتر از همه بغل دستیم و پشت سریم بودن. هر دو رو باید از غربال اخلاق و روان رد می کردم...آخر مارگزیده بودم و وسواسی.شب که به اتوبوس رخنه می کنه و سکوت رو با خودش می آره؛همون موقعی که راننده تشریفات ورود حمیرا رو به تدارک می شینه؛چراغها رو هم خاموش می کنه تا فضای داخل اتوبوس رمانتیک و آرام بخش بشه و مسافران خسته از گپ و اختلاط و نگاه کردن و هشیار اینور و آنور بودن ،آروم بگیرن و با سکوت محیط همنوا بشن...آنتنهای من اون موقع تازه روشن می شدن!چون معمولا اون موقع است که یکدفعه احساس می کنی چیزی از پشت یا کنارت به پات خورد و تا میای مطمین بشی آیا دست خودت بوده یا کیفت افتاده یا...طرف وقت می کنه که تکرار کنه و اینبار محسوستر پات رو نیشگونی می گیره و تا تو تصمیم بگیری چه خاکی باید به سرت کنی، او تا اوج خوشی مریضگونه اش رفته و با تکرار آن صحنه در ذهنش می ره تا سحر در جشن خود ارضایی اش پایکوبی کنه.حال یا باید آنقدر مسلط به خود و به زبان بعضی ها پتیاره باشی که در جا حق یارو رو بذاری کف دستش ؛جوری که تا عمر داره چشمش به اتوبوس می افته تنش به لرزه بیافته؛یا اینکه ترسیده و رمیده و خجول خودت رو تا جا داری جمع کنی و وقتی توانت داره تموم می شه از جات بلند بشی و بری دست به دامان راننده بشی که جات ناراحته و الاخ...!
مورد دیگر دود سیگاری بود که در داخل اتاق اتوبوس مدام مشغول طراحی بود و بد کردار بهترین بوم برای خط خطی هاش رو ،ششها و گلوی غیر سیگاریها انتخاب می کرد!!!هر بار که به مقصد می رسیدم و از اتوبوس پیاده می شدم؛اهل دود شده بودم و باید می رفتم توی ترک!باری؛آن شب همسایه های خوبی داشتم.هر دو دختر بودند و سر به راه .هر سه بابت این کشف ناگهانی مون احساس آسودگی کردیم و در جا کمی از بار نگرانی نگاه مون کاسته شد...صندلی ردیف جلومون هم یک پسر و دختر جوان نشسته بودن با یک نوزاد.دختره به نظرم آشنا می آمد.انگار در دانشگاه دیده بودمش یا در همسایگی هم بودیم.اما نمی دونستم که ازدواج کرده و بچه دار هم شده. ادا و رفتار و لهجه اش می گفت که باید شهرستانی باشه.اما پسره تهرونی بود.ازون تهرونی های ختم!کنار هم بخصوص با اون نوزاد مثل یه پتوی چهل تیکه می نمودند که انگار به زور به هم دوخته بودنشون و رنگاشون از همون ابتدای دوخت و دوز با هم وارد میدون جنگ شده اند.
تنها کیف دستی ام رو گذاشتم بالای صندلی؛در رف توری.کتاب ایندفعه(!) کلیدر دولت آبادی خودمون رو که از آن در آورده بودم گذاشتم روی صندلی؛دامن مانتویم را جمع و جور کردم و کلیدر را با تمام حجمش به بغل گرفتم و نشستم. لحضه شماری می کردم جا بیافتم و آسوده بشم تا زودتر دنباله قصه را بخوانم و ببینم مارال چه جوری عشقش به گل محمد رو زندگی می کنه...با خوندن قصه عشق مارال گاه گاه دلم می لرزید و به هردوشون رشک می بردم.چند نفر این شانس رو دارن که چنین حسی رو تجربه کنن؟...من خودم اصلاً چند مرده حلاجم؟! نه،نه!بسه!حوصله شوخی کاینات را نداشتم.اون دفعه سیمون دو بو آر رو خواستم دنبال کنم و بفهمم من جای او بودم مرگ رو چه جوری زندگی می کنم...دو دستی مرگ رو در سینی تعارفم کرد!.حالا کاینات بشنوه که می خوام خود را در عشقی پر درد اما زنده به محک آزمایش بذارم؛لابد یه گل محمد فوری برام جور می کرد و می نشوند جلوم!!!
عشق این دو جوون چهل تیکه وصله پینه شده چه شکل و شمایلی داشت؟بد نیست اینبار از دیگری مایه می ذاشتم...
...
گل محمد کجاست؟بنال بینم!...چشم که باز کردم همه پیاده شده بودند برای غذا خوردن.من تک و تنها در پستی بلندیهای مختار آباد به خواب رفته بودم و کسی زحمت بیدار کردنم را به خود نداده بود.
پیاده شدم؛اما اشتهایی نداشتم.آبی به صورتم زدم؛کمی جلوی رستوران بین راه ایستادم و هوایی عوض کردم.هوای دودی را دادم بیرون و به جاش هوای خاک جاده را گرفتم .آنور خیابان دختر زوج چهل تیکه را دیدم که گویی هر تیکه اش خود به چهل تکه تقسیم شده و انتظار می کشد.در انتظار باقی تکه هایش بود؟نمی دانم.اصلاً دلم نمی خواست جای او بودم و نبودم.اما دلم برای او هم سوخت.کاش او هم جای خودش نبود.شاید او هم دارد با خود می گوید کاش جای او بودم.شاید هم نه!من یک دختر مرکزی بودم؛مرکزی ها در چشم شهرستانی ها خوش سابقه نیستن.سلیته و کولی موآب هستن.پر رو و دریده!جای خودش هزار بار شرف داشت به جای من!شاید!اصلا به من چه؟..
شاگرد راننده همه را ندا داد سوار بشن و همه سوار شدیم.مارال دو باره پرید اومد میان دستان من تا همراهیم کنه.دو دختر دانشجوی همسایه با هم دوست شده بودند و اختلاط می کردند و مو رو از ماست هم دوره ای هاشون می کشیدن بیرون.راننده سرحال و قبراق دستمال چهار خونه اش را روی فرمان انداخته بود و باهاش بازی می کرد و فرمان رو برق می نداخت.واقعاً که رابطه راننده و اتوبوسش مثل رابطه دو معشوقه!...زوج جهل تیکه هم مثل قبل ساکت و رنگ پریده نشسته بودن و از شیشه بیرون رو نگاه می کردن.همون طرفی رو که دختر را هراسان درش دیده بودم...باز نگاهی به چشم اندازشون کردم.چیزی نبود مگر برهوتی خشک و بی درخت ؛با چند تکه صخره پراکنده.اما نه؛یک چیز دیگر هم در چشم اندازشون بود که مثل خودشون وصله ناجور می نمود اون وسط.شاید همین ناجوریش آن دو را جذب کرده بود.تکه پارچه سفیدی که شباهت به ملحفه ای کوچک داشت، روی صخره ای نشسته بود و گوشه هایش در باد رقصان بود.با خود گفتم:"عجب دنیای هزار تکه ای!همه چیزش تکه تکه است.معلوم نیست خدا وقتی گلش رو می ریخته؛به چی فکر می کرده؟اون پارچه سفید چی می شد الان رنگ دل ما آدمها بود ؟سفیدی ملحفه توی تختخواب؛صخره سترگ توی دامن کوه؛سرخی رس توی کویر؛عشق توی دل این دو جوون؛.....ای بابا...وقتی خدا بهت اجازه داد یه روز نقشش رو بازی کنی؛ازین حرفا بزن؛فعلاً نقش خودت رو بپا گم نکنی...
گل محمد افتاده بود توی زندان وقتی که رسیدیم به تهرون؛میدان آزادی...
بوی دود گازوییل با شور و شوق آمد به استقبالمون...یکی یکی پیاده شدیم..قبل از پیاده شدن؛تقدم را دادم به زوج چهل تیکه؛بچه کوچک داشتند و باید حالشون رو درک کرد...راستی چه بچه ساکتی بود.در طول سفر کسی صدای اونرو نشنید..تمام مدت پیچیده در قنداق سفید کوچکش روی دامن مامان چهل تیکه اش آروم گرفته بود...
ملحفه سفید رقصان روی صخره برهوت مقابل رستوران چقدر شبیه قنداق این نوزاد بود...
زوج چهل تیکه به هم نگاهی کردند.یکی از ین سو رفت و دیگری از سویی دیگر...دست هر دو خالی بود.مرد جوان دست در جیبهایش کرد و دور شد.زن چهل هزار تکه با دستهایی که هر دو از دو سوی هیکلش آویزون بودند خیره به روبرو قدم بر می داشت و جلو می رفت.از چهره اش اینجور استنباط کردم که می رود با سیمون دو بوآر دریافت خود از مرگ را به آزمایش بگذارد...؛

00:58 بامداد جمعه
04 دسامبر 2009-12-04 بوستو.آرسیتزیو
ایتالیا

26.03.2010 12:07 PM