عطر پدر

سروده سعیده محمدی در دهمین روز سوگ پدر گل پرورش

 

 

سر طاقچه اطاق قلبم
گلدانيست
از جنس خاک
زيبا و بي ريا
وقتي دخترکي بودم شيطان و  نحيف
شبها خسته از دويدنهاو بلعيدن گلبرگهای کوچک زندگي
در آغوش گرم پدر خانه ميکردم و عطر مهرش را مي بوييدم و ...
روزی از او پرسيدم
 اين عطر را از کجا آورده اي؟
بگو که هرگز آن را از من نخواهی گرفت!
دستي بر موهايم کشيد و گفت :
اگر راز آن را بهت بگويم ميتوني آن را حفظ کني؟
يک راز بين من و تو!فقظ مال من و تو!

هيجان زده سرم را به علامت مثبت تکان دادم و چشم در چشمانش دوختم!
با صدای مهربان و شوخش گفت؛
يک گلدان گلی کوچک بهت می دهم
برات در آن دانه عشق را می کارم
برای آنکه اين دانه به گل نشيند و عطر آگين شود
بايد هر روز به آن آب دهي
نازش کني
لوسش کني
با آن حرف بزني
سرما و گرمايش را بسنجي
هنگام آفت زدگي بر بسترش بنشيني و درمانش کني
گر ترکي بر آن نشست بندش زني
اشک به پايش بريزی و با اشکهايت سيرابش کني
چوبکي زير بالش زني و از نو بلندش کني
زير باران مهر در کوچه های بخشش و دوستي بچراني اش و آسمان را نشانش دهي
پرواز را با اومشق کني ...
آنگاه خواهي ديد که کم کم به گل مي نشيند و عطرش تمام لحظاتت را پر ميکند
آن زمان عطر از آن تو خواهد بود
 با من و بي من مشامت از آن پر
ديگر من کي هستم که آن را از تو بگيرم ...
وقتي نبودم و دلت برايم تنگ شد 
برو لب طاقچه اطاق قلبت
گلدان را نوازش کن و آن عطر را به رييه هايت هديه کن
...
گلداني از جنس خاک با دستان خود ساخت
در اطاق قلبم را گشود
دانه ای کوچک در آن نهاد و معاشقه با آن را
قدم به قدم به من آموخت
...
امروز زني هستم شيطان و نحيف
شبها خسته از دويدنهاو بلعيدن گلبرگهای کوچک زندگي
چون آن موقع ها به لب طاقچه اطاق قلبم مي روم
...
اما
5 روز است که گلدانم غمگين است
گل عطرآگينم  عطرش  را در شيشه غم زنداني کرده
دستان باغبانش را مي جويد
بندش ميزنم ؛بر هم نمي نشيند
اشکهايم را برش ميبارم
سيراب نمي شود
چوبکي نمي يابم که توان راست کردنش را داشته باشد
زيِر آسمان به چرا مي برمش؛سر بلند نميکند
بالهايش شکسته و مشق پرواز نمي کند
...
باران عشق کجا مي بارد؟
پنجره اطاقم را باز مي گذارم تا اگر در خواب باران باريدن آغاز کرد
گلکم زير ترنمهاي آن خيس شود
سر بلند کند
بال باز کند
عطر پدر را تراوش کند
...
خودش گفت باشم يا نباشم عطرم باقيست
گل محمدي هميشهه عطر آگين است
هميشه باقيست
...
گل محمدي من پر پر شد
زير باران اشکهايم خيس شد
عطرش آنجا شد؛اينجا شد...
اما دل من تنگ شد و تنگ تر شد
...
پنجره اطاقم را باز مي گذارم تا اگر در خواب باران باريدن آغاز کرد
گلپرهاي گلکم زير ترنمهاي باران عشق خيس شوند
بال باز کنند
سر بلند کنند
عطر پدر را تراوش کنند
قلبم را رونق دهند؛آيينه اش را جلا دهند
غبار فراق را از آن بزدايند
...
تا اين بار دانه های زيادي از آن بر گيرم
در گلدانهايي از جنس خاک بنشانم
آبشان دهم نازشان کنم
...
تا به عطر نشينند
و تمام قلبم را معطر کنند
...
گل محمدي من آنجا ست
پر عطر و مهر
 که
با من هر روز و هر شب
مشق عشق مي کند
و نو گلهاي محمدی راشراب مهر مي نوشاند
...
   چند روزي است که گلدان اطاق قلبم غمگين است
...

 11 Gennaio 2007-03:16 AM

 

21.11.2009 6:05 PM